اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

.

دلنوشته

برای روستایم کمجان
حوالی این کوچه باغ های متروک
و باغ هایی که از تشنگی تفدیدند
و کوه هایی که از جور معدن داران از چهره افتاده اند
و دشت هایی که از ریز گرد های استخراج سنگ
مدفون شده اند
و کسان و دوستانی که دیگر نیستند
در میان خانه های نیمه ویران
و کوچه های بی رهگذر
و همهمه ی این همه خاطره ها
دنبال چیزی می گردم
شاید کودکیم
و شاید خوشبختی ساده و بی پیرایه که دیگر نیست
و شاید زندگی ام
نمیدانم!

 

دلنوشته آقای علی جهانی کمجانی (پسر نصرالله جهانی و معصومه اوستا علی جعفر)